تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

تنهاترین تنهای دنیا(ساده دل )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط نورالدین  | 

اي دل امشب اندكي آرام باش

خالي از كليه ي اوهام باش

اي دل امشب پرگشا تا كبريا

تا به نزد عرش يكتاي خدا

سوي حق رو تا شوي آرام دل

اين تويي جانا جدا از آب و گل

لطف حق باشد شب قدر است اين

سوي او روكن خداوندي ببين

توبه كن بخشش همه از سوي اوست

بندگي كن تا شوي محبوب دوست

اي دل اين ايام را تو قدر دان

هر چه خواهي تو بخواه و اين بدان

ماه امن و رحمت و غفران بود

هركه را گويي به حق مهمان بود

گو نياز خود بر آن تك بي نياز

سال خود را با دعا امشب بساز

«هر چه داري رو كن و نزديك آ

بنده ام بخشم تو را تا انتها »

بس كن عاشق وقت وصل با خداست

هركه خواهد وصل او از خود جداست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط نورالدین  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:6  توسط نورالدین  | 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:4  توسط نورالدین  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم .. نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:14  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:54  توسط نورالدین  | 

یاران موافق همه از دست شدند

                                               درپای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم زیک شراب در مجلس عمر

                                              دوری دو سه پیشتر زما مست شدند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 23:3  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:7  توسط نورالدین  | 

به رنج غربت تن داده ام .که از میهن دور افتاده ام

تادورم از خاک میهن. رنج است و غم همدم من

ندارم یاری هموطن. که در غربت داند حال من

باشد بلای غریبی .ناکامی و بی نصیبی

هرشب از جدایی می نالم. نپرسد کس حالم

این جا دل نگیرد ارامی. چو مرغی در دامی

میهن ای بهشت امیدم .ای امید جاویدم

بی تو از جهان بیزارم.به غمها یارم من

با یاد تو هر جا شتابم.تا از تو یابم خبری

چون قبله ای هر جا سر ارم.سوی تو دارم نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:47  توسط نورالدین  | 

قطره های باران انگار می خواهند به من یاداوری کنند که تو رفته ای

ومن باید به احترام رفتنت مثل اسمان گریه کنم

ولی نمیدانم! شاید دیگر اشکی ندارم که برای رفتنت بریزم

شاید هم اشکهایم خود را مخفی کرده اند تا هنگام بازگشت بی امان ببارند

من میدانم که باران نمیداند امید بازگشت تو در من بیشتر از نا امیدی از دست دادن توست

نمیدانم من در اشتباهم یا باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تقدیم به دوست خوبم سجاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:23  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:42  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 17:38  توسط نورالدین  | 

چرا واقعا

وقتی که گریه کردم گفتن بچه ای

وقتی که خندیدم گفتن دیوونه ای

وقتی که جدی بودم گفتن مغروری

وقتی که شوخی کردم گفتن سنگین باش

وقتی که حرف زدم گفتن پر حرفی

وقتی که ساکت شدم گفتن عاشقی

حالا که میگم می خوام عاشق بشم میگن گناهه!

ای خدا ......؟شما یه چیزی بگین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 21:13  توسط نورالدین  | 

وقتی شقایقی نیست

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟

با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد؟

با اسمان خسته باابر دل شکسته

با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد؟

بودم به عشق یاران عمری درین بیابان

وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد؟

با این همه گلایه با این همه شکایت

سنگ صبور اگرنیست گفتن چه سود دارد؟

این کوهسار سنگی با غنچه های رنگی

وقتی شقایقینیست دیدن چه سود دارد؟

                تقدیم به دوستان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:49  توسط نورالدین  | 

مرا ببخش

مرا ببخش اگر مهربان نمی مانم .اگر قدر حضور تو را نمی دانم

مرا ببخش اگر مثل کوههایم. برای خویش تو را قهرمان نمی خوانم

مرا ببخش ودعایم کن وبگذار . به دوش جاده تقدیر توشه سفرم

مرات به غربت اندوه جاده ها بسپار. نگو که از سر تقصیر تو نمی گذرم

دلم برای تو تنگ است چاره اما چیست؟من از تصور ویرانی تو ویرانم

علاج درد درونی ام گریز بود ...گریز.به من مگو که چرا نزد تو نمی مانم

بدان همیشه غمی ریشداده در خونم.برای دشت جنون من همیشه مجنونم

اگر که می گذرم از کنار خاطرات.از این عبور بدان تا همیشهدلخونم...دلخون

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:38  توسط نورالدین  | 

خیلی بی معرفتی چقدر پیغام گذاشتم اما دریغ از ....بااین حال هم
 


سجاد دوستت دارد
+ نوشته شده توسط نورالدین در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 18:58 | نظر بدهید
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 19:0  توسط نورالدین  | 

هرچه تلاش میکنم به ارامش نمی رسم    

 در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم

در این دیار خسته کش وجود من بیهودشد

ارثیه های عاطفی اینجا ز من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه میرسم شکسته بال وخسته جان

در غم فردای دگر باز به خواب میروم

ازتن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن

فرشته نجات من دیر به من رسیده ای

کهنه شده است زخم من کوشش بی ثمر نکن

تقدیم به همه دوستداران شکیلا(خصوصآ س)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 14:0  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 11:35  توسط نورالدین  | 

eshgh
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 11:35  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 11:33  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 14:16  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:17  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:42  توسط نورالدین
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 21:12  توسط نورالدین  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:26  توسط نورالدین  |